close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 4
آي پي ديروز : 0
بازدید هفته : 44
بازدید ماه : 308
بازدید سال : 308
بازدید کلی : 308
اطلاعات شما
آی پی : 35.172.216.157
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : دوشنبه 11 فروردین 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده
داستان کوتاه آموزنده

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیکترین داروخانه رفت تا دارو های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن. در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...! زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟ زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشه ام و نمی توام درش را باز کنم. مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.. زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم. سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید. مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شدم. خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

چهارشنبه چهاردهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 16:01 نویسنده : 17 بازدید نظرات(0)
مطالب مرتبط
Related Posts
بخش نظرات این مطلب
Post Comments
برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده سايت نمایش داده خواهد شد.

نام شما :
پست الكترونيك :
سایت / وبلاگ :
نظر شما :
شکلک :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نحوه ارسال :
کد امنیتی :