close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 10
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 1
آي پي ديروز : 4
بازدید هفته : 14
بازدید ماه : 14
بازدید سال : 401
بازدید کلی : 401
اطلاعات شما
آی پی : 18.206.187.81
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : سه شنبه 13 خرداد 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده2
داستان کوتاه آموزنده2

پیرزن خمیده غمگین رو همراهی کردم تا ایستگاه تاکسی های محلاتی. تو میدون شلوغ هفت تیر، لابلای مانکن های مانتوپوش لال، و مانکن های زنده در حال عبوری که به التماس زن برای کمک گرفتن و بردن بارش تا ایستگاه تاکسی بی اعتنا بودن. مانکن های مرده شرف داشتن به آدمهای شیک پوشی که روحشون کر و کور بود. بار پیرزن، اما تمامش یه جعبه پلاستیکی سبک بود که می گفت توش جوراب و شورته و گل سر. گفت می ره از بازار می خره، اینجا میفروشه و اجاره اتاقش رو درمیاره، ته شهر ... نپرسیدم از بچه هاش، دلم نیومد. گفت مغازه دارها هواشو دارن، اما مردم اذیتش می کنن. گفت باید روزی هزار بار به جوونای معتاد توضیح بده که ساقی نیست، مواد نمیفروشه. گفت مردم دو ساعت بساطش رو زیر ورو می کنن، بعد هم میرن .... آخ از صدای آروم محزونش. ار صورت تکیده دردمندش. شکل غم بود. شکل مادر. شکل زن بی کس. دم ایستگاه خلوت تاکسی، به راننده گفتم: این زن بار همراهش داره، بذار جلو بشینه. با لحن زشتی گفت: بار مال وانته داداش. گفتم: بذار عقب بشینه، من دو نفر حساب می کنم. گفت: بو میده .... دستم مشت شد که صورتش رو بترکونه، اما یاد شیوه های کنترل خشم افتادم که مشاورم سه ماهه داره زور میزنه یادم بده. مشتم رو باز کردم، به این فکر کردم که این راننده هم درست اندازه من و این پیرزن بدبخته. بعد تاکسی بعدی رو براش دربست گرفتم. رفت ... نه که من آدم خوبی باشم، نه. حتا شک دارم که اصلا آدم باشم. اما، می ترسم از جماعتی که از کنار زنی که کمک می خواد، زن خمیده ای که کمک می خواد، زن خمیده بیکسی که کمک می خواد، رد می شن. از جماعتی که یاد گرفتن دردهای همدیگرو نبینن و فقط و فقط خودشون رو ببینن . از این فلاکت جمعی. از این بیرحمی اجتماعی. از این جامعه متنفر از خود و از همه ..... اومدم سمت خونه، با چشمهایی که می سوخت. تموم راه به خودم فکر کردم. پیرمرد غمگینی، گوشه یه میدون شلوغ، زورش به بارش نمی رسه، و از هرکسی کمک می خواد کسی صداشو نمی شنوه .......

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:19 نویسنده : 23 بازدید نظرات(0)
مطالب مرتبط
Related Posts
بخش نظرات این مطلب
Post Comments
برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده سايت نمایش داده خواهد شد.

نام شما :
پست الكترونيك :
سایت / وبلاگ :
نظر شما :
شکلک :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نحوه ارسال :
کد امنیتی :