close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 23
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 3
آي پي ديروز : 0
بازدید هفته : 23
بازدید ماه : 287
بازدید سال : 287
بازدید کلی : 287
اطلاعات شما
آی پی : 35.172.216.157
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : دوشنبه 11 فروردین 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده15
داستان کوتاه آموزنده15

آخرین قطره ی آب قند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم. روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، قطره قطره آب قند در دهانم می ریخت، پیرمرد عینکی مدام می گفت: چیتا خانم صدای منو می شنوی؟ خوبی؟ چت شد یه دفعه؟ سرم را بلند کردم. اتاق دور سرم می چرخید. اما اثری از پیک الهی نبود! نکند همه را خواب دیده بودم! چطور باید از آنها می پرسیدم؟ خدا به دادم رسید. پیرمرد گفت: حاج علی رفته موتورشو بیاره برسونتت خونه. از بس شما جوونا از خودتون کار می کشید! موتور؟ علی؟ یعنی من، سوار موتور علی؟ مگر می شد!؟ خودش رسید. گفت: خدا رو شکر، بریم؟ گفتم: من تا حالا موتور سوار نشدم، راستش می ترسم. گفت: کیفتونو بدین من. کیف که چه عرض کنم! ساک بزرگی بود قد قبر بچه! بند بلند کیف را انداخت دور گردنش. سوار موتور شد و گفت: کیف بین ماست. محکم نگهش داری، نمی افتی! .. و تا من بخواهم بفهمم چه شده، با پیک آسمانی در آسمان بودیم! آنقدر تند می رفت که فقط به ابرها نگاه می کردم که نترسم. باد سیلی ام می زد. بر پشت و پهلویم می کوبید. اما من چیزی نمی فهمیدم. پشت سر خورشید، تمام بادهای جهان بازیچه بود. کیف من به گردنش، دست من روی کیف، اصلا جهان بازیچه بود. گردن آفتاب سوخته با خرمن گندم موهایش در باد، اصلا تمام گذشته، بازیچه بود. جهان از آن لحظه شروع می شد که دو دستی کیف بزرگم را چسبیده بودم و علی میان ابرها اوج می گرفت و عطر گندم... پس عشق این بود ؟چیستای ترسو مرده بود! نفهمیدم چطور رسیدیم. گفتم مرسی. کاش نمی رسیدیم. گفت:بله؟ گفتم: هیچی! باز چرت گفتم. ببخشید! گفت هنوز هم نامه زیاد داری؟ گفتم: دیگر اصلا ندارم! گفت: من براتون یکی میارم. سفارشی خودم! گفتم: کی؟ خودم را نیشگون گرفتم که جیغ نکشم. گفت: فردا خوبه؟ گفتم: منتظرم. یازده؟ گفت: یازده. دستی تکان داد و رفت. ته کوچه که ناپدید شد، پدرم نگران رسید: کجا بودی، بلیتت را گرفتی؟ گفتم: آره ولی نمی رم. گفت:چرا ؟ گفتم: می خوام جاش عروسی کنم! پدر که مرا می شناخت، گفت: داماد خواستگاری کرده؟ گفتم: نه. قراره فردا یازده صبح بکنه! پدرم گفت: مبارک! خوبی تو؟ گفتم: قربونت برم. آره! و جیغ بلندی کشیدم. تا صبح نخوابیدم. یازده صبح، دم در خانه... ،موتورش که داخل کوچه پیچید، حس کردم الان صدای قلبم، جای اذان مسجد محل پخش می شود. سلام زیرلبی کرد و گفت: کیفتو آوردی؟ باید سوار شی! محکم کیف را چسبیدم و باز پرواز! گفتم کجا؟ گفت: طاقت بیار. بهشت زهرا! وای جانم! خواستگاری در گورستان! عاشق خلاقیت بودم. می مردم برای رسیدن به بهشت زهرا با او! چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:41 نویسنده : 26 بازدید نظرات(0)
مطالب مرتبط
Related Posts
بخش نظرات این مطلب
Post Comments
برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده سايت نمایش داده خواهد شد.

نام شما :
پست الكترونيك :
سایت / وبلاگ :
نظر شما :
شکلک :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نحوه ارسال :
کد امنیتی :