close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 50
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 4
آي پي ديروز : 0
بازدید هفته : 50
بازدید ماه : 314
بازدید سال : 314
بازدید کلی : 314
اطلاعات شما
آی پی : 35.172.216.157
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : دوشنبه 11 فروردین 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده14
داستان کوتاه آموزنده14

آن روز، بهشت زهرا؛ واقعا بهشت بود. علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او. فکر می کردم چند هزار آدم آن زیر خفته اند که کسی را دوست داشته اند و یا کسی دوستشان داشته است. آیا دوست داشتن، همیشه دلیل می خواهد؟ قاصدکی روی شالم نشست، به فال نیک گرفتم. علی ساکت بود. حتما داشت فکر می کرد چطور موضوع را مطرح کند. به مزاری رسیدیم. علی نشست. من هم بی اختیار نشستم. گفت: رفیقم محسنه! تنها دوستم. شروع کرد به فاتحه خواندن. فاتحه خواندنش مثل درد دل با خدا بود. یک نجوای عاشقانه. گفتم:خدا رحمتش کند. گفت :بهترین دوستم بود. وقتی از پستخونه بیرونم کردن، با هم رفتیم جبهه. تو ماشین داشتیم تدارکات می بردیم که من ماجرای تو و اون کتک کاری رو براش تعریف کردم. داشت می خندید که خمپاره زدن. سکوت کرد. انگار تمام ریشه های درختان قبرستان، دلش را چنگ می زد. گفتم: مجبور نیستی بگی! گفت: آوردمت اینجا که بگم. ماشین چپ کرد. آتیش گرفته بود. من پام گیر کرده بود. ازچند جا شکست تا خودمو آزاد کردم. اما محسن، خوب نبود. فرمون تو شکمش رفته بود. خونریزی داشت. گفت: تو برو! الان منفجر میشه. گفتم: تنهات نمی ذارم. گفت:اگه رفیق منی برو ! جای منم عاشقی کن. جای هر دوتامون زنده باش. برو ! میون اشک و دود، محسن و ماشین به آسمون رفتن. جلوی چشم من! سکوت کرد. گفتم:پات؟ گفت: دو بارعمل کردم. میگن خوب میشه، ولی خب، یه چیزی سرجاش نیست. من دیگه اون آدم قبلی نمی شم. اونجا بودم. شاید می تونستم کمکی کنم، ولی به حرفش گوش دادم. شاید ترسیدم. گذاشتم بره! از این به بعد دیگه نمیذارم کسی به این آسونی بره! داشت می لرزید، دلم می خواست کمی به او نزدیکتر بنشینم. گفتم: اون می خواست تو زندگی کنی! جای هر دوتون. برای اولین بار در چشمهایم خیره شد. حالا تمام زنبورها همزمان نیشم می زدند. گفت:چرا دوستم داری؟ خجالت کشیدم! چه سوالی! چرا دوستش داشتم؟ چون همه ی آن چیزهایی را داشت که به نظرم یک آدم خوب دارد. گفتم: نمیدونم. از من نپرس! من آدم دروغگویی ام. اون نامه هارو خودم برای خودم پست می کردم. گفت: منم دروغ گفتم که مادرم مریضه بم کار بدن! گفتم: من تو رو که می بینم انگار اکسیژن هوا بیشتر میشه. تازه می تونم نفس بکشم. منو ببخش! دست خودم نیست. بلند شد. چند قدمی دور شد. اما ناگهان برگشت. روی قبر دوستش سجده کرد و زد زیر گریه. موهایش روی پیشانی اش ریخته بود. مثل کودکی؛ با سوز، گریه می کرد. جلو رفتم. میدانستم نامحرمیم. اما دستش را بلند کردم و روی نام محسن گذاشتم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: میدونی دوستت دارم؟ حالا چیکار کنیم؟ سردم شد. بهشت یک دفعه پاییز شد. چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:41 نویسنده : 20 بازدید نظرات(0)
مطالب مرتبط
Related Posts
بخش نظرات این مطلب
Post Comments
برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده سايت نمایش داده خواهد شد.

نام شما :
پست الكترونيك :
سایت / وبلاگ :
نظر شما :
شکلک :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نحوه ارسال :
کد امنیتی :