close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 41
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 4
آي پي ديروز : 0
بازدید هفته : 41
بازدید ماه : 305
بازدید سال : 305
بازدید کلی : 305
اطلاعات شما
آی پی : 35.172.216.157
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : دوشنبه 11 فروردین 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده11
داستان کوتاه آموزنده11

عاشق شدن، سخت است. عاشق ماندن، سخت تر. آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر، طول می کشد که از یاد ببرد. به خصوص عشق اول را. روی موتورنشسته بودم، ساعت دو نیمه شب بود. از امامزاده برمی گشتیم. ناگهان حسی به من گفت که بعضی چیزها را نمی توان به تقدیر و سرنوشت سپرد. باید به خاطرش جنگید! یک حس آنی بود. ولی یقین داشتم که با دعا و صبر، هیچ چیز خود به خود حل نمی شود! مادر علی، دختر خواهرش را به من ترجیح می داد. مادر من، حال خوبی نداشت و پدرم، هنوز موضوع را باور نکرده بود و فکر می کرد خیالپردازیهای دختر شاعر مسلکش است! اگر می دانست جدی است، واویلا! می شناختمش! گفتم: علی،بیا کاری کنیم گشت ما را بگیرد! علی، ناگهان ایستاد."چی گفتی؟" گفتم: دو تا از همکلاسیهای منو، گشت با هم گرفت، بعد از پدر مادرشون خواست که اونا رو عقد هم کنن! استاد منم میگه، وقتی عقد هم شید، دیگه دشمنیها یادشون میره و کم کم عادت میکنن. برای اولین بار بود که زیر نور ماه، لبخند علی را دیدم! دلم لرزید. به قول آن شاعر، ماه اگر می خندید، شکل تو می شد! اول لبخند و بعد با صدای بلند. مثل صدای جویدن آبنبات در دهان! گفت: تو محشری به خدا! گفتم از تنور درت میارم، اما اینجوری؟ گفتم مگه چشه؟ گفت: آبروریزیه! به بچه هامون چی بگیم؟ بگیم خلاف می کردیم به زور عقدمون کردن؟ گفتم عشق خلافه؟ گفت: نه قربونت برم، راهش این نیست! از موتور پایین آمدم و لب جاده، زیریک کاج دراز کشیدم. گفت: خوابت میاد؟ گفتم: نه منتظر گشتم که بیاد! گفت: خودتو لوس نکن، بلند شو! گفتم: من لوس نیستم. عاشقم و به خاطرش هر کاری می کنم. گفت: من میرما. گفتم: منم جیغ میزنما! نمی دانم خدا خواست یا بنده خدا ! همیشه آن قسمت جاده، گشت را دیده بودم. برادری پیاده شد و گف: این وقت سحر؟ به به! اینجا، چه خبر؟ علی سلام داد وگفت: من پستچی محل ایشونم. تو راه امامزاده دیدمشون. ماشین نبود. گفتم برسونمشون. برادر گفت: راست میگن خواهر؟ گفتم: برادر، بده آدم با پستچی سابقشون دوست شه؟ ما فقط می خواستیم یه جا تنها باشیم وحرف بزنیم. مگه بده آدم عاشق شه برادر؟ اولین بار بود که علی با خشم به من نگاه کرد. شکل رستم شده بود قبل از کشتن سهراب! برادر گفت: کارت شناسایی! من گفتم: ندارم. علی ازجیبش کارتی درآورد. برادر گفت: خجالت نمی کشید شما دوتا؟ این ساعت شب اینجا؟ خواهر بلند شو! چرا افتادی؟ گفتم: خسته ام حاج آقا. نگفتید عاشقی جرمه؟ ما که کار بدی نکردیم. فقط عاشق هم شدیم! علی گفت: ببخشید ایشون تب دارن! برادر گفت: تو از کجا میدونی؟ دکتری! خندیدم. مرد گفت: با من بیاین! شکر! حتما تا فردا عقدمان می کردند. من و پیک الهی را. به برادر گفتم: یا علی! چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:39 نویسنده : 20 بازدید نظرات(0)
مطالب مرتبط
Related Posts
بخش نظرات این مطلب
Post Comments
برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده سايت نمایش داده خواهد شد.

نام شما :
پست الكترونيك :
سایت / وبلاگ :
نظر شما :
شکلک :
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نحوه ارسال :
کد امنیتی :