close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 40
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 4
آي پي ديروز : 0
بازدید هفته : 40
بازدید ماه : 304
بازدید سال : 304
بازدید کلی : 304
اطلاعات شما
آی پی : 35.172.216.157
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : دوشنبه 11 فروردین 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده9
داستان کوتاه آموزنده9
در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه ای از جیب خود بیرون آورد. رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند! پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعاً می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود! نکته! هرگز اجازه ندهید هیچ کسی، تحت هیچ شرایطی، با گفته های مایوسانه و دلسرد کننده خود، رنگ بیمار نا امیدی و یاس را به شما نشان دهد! همیشه در حفظ روحیه شاد خود و عزیزانتان به جد تلاش کنید! تا زمانی که امید در دلهاتان زنده است، هیچ نیرویی توان نابودی خوشبختی تان را ندارد. ضعف روحی و ترس و افسردگی، بهترین وسایلی هستند که نیروهای منفی می توانند با آنها، بر مردمان غلبه کرده و آنها را بازیچه و فرمانبردار خود سازند. پس قوی باشید!!!
یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:23 نویسنده : 24 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده8
داستان کوتاه آموزنده8
در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد، هم اتاقیش جشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند. ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود! نتیجه داستان بعضی از انسانها، با دلی روشن به همه چیز نگاه می کنند و اجازه نمی دهند تا زشتیهای دنیا خاطر آنها و عزیزانشان را مکدر کند. اما گروهی دیگر، در اوج رفاه و آسایش، جوری به زندگی نگاه می کنند که همه چیز، سیاه و نا امیدانه به نظر بیاید! دنیا همان شکلی که در قلبت به آن نگاه می کنی، برایت مجسم خواهد شد. زیبا بنگر و امید داشته باش.
یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:23 نویسنده : 12 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده7
داستان کوتاه آموزنده7

زماني که استالین فوت کرد، خروشچف جانشین او، در کنگره حزب کمونیست شروع به باز گویی جنایات استالین کرد. همه حاضرین تعجب کرده بودند که چگونه یک رهبر، از رهبر پیشین اینچنین تند انتقاد می کند. در حین سخنرانی، در حالی که سالن مملو از جمعیت بود، ناگهان فردی خطاب به خروشچف فریاد زد: پس تو آن زمان کجا بودی؟ سالن ساکت شد. خروشچف رو به جمعیت گفت: چه کسی این سوال را پرسید؟ هیچکس جواب نداد. دوباره گفت: کسی که این سوال را کرد بایستد!! اما هیچ کس بلند نشد. خروشچف در حالی که لبخند بر لب داشت گفت: در آن زمان من جای تو نشسته بودم!!!!!!

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:22 نویسنده : 24 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده6
داستان کوتاه آموزنده6

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند! ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید: بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی، هیچی! مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت، آب دهانش را قورت داد... خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت. برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت. اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود... امتحان ریاضی ثلث اول: سوال: یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید. جواب: مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما. سوال: عضو خنثی در جمع کدام است؟ جواب: حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند. سوال: خاصیت تعدی در رابطه ها چیست؟ جواب: رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست. معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد: سوال: نامساوی را تعریف کنید. جواب: نامساوی یعنی، یعنی، رابطه ما با آنها، از مابهتران؛ اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد. سوال: خاصیت بخش پذیری چیست؟ جواب: همان خاصیت پول داری است آقا، که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی. سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟ جواب: خط فقر، که تولد لیلا، خواهرم را، سریعا به مرگش متصل کرد. برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود. معلم ریاضی، ادامه نداد برگه را تا کرد، بوسید و در جیبش گذاشت. مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد: آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی؟ بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید... و پشت در گم شد...

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:22 نویسنده : 21 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده5
داستان کوتاه آموزنده5
شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد: ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد. شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد. در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای؟ گفت: ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است. مرغی را که یک چارک هم نمی شود دو من می خواند! روباه گفت: بده ببینم چه قدر سنگین است! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت: به پیر زن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند. نتیجه اخلاقی: همیشه به بازدهی کارتان توجه داشته باشید و نه به اظهار نظرهایی که در مورد کارتان از طرف دیگران می شود. چون اگر اصل موضوع را فراموش کنید، دلسرد شده و همانی را هم که دارید از چنگتان در خواهند آورد!!
یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:21 نویسنده : 15 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده4
داستان کوتاه آموزنده4

هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیرکبیر بی‌درنگ فرمان داد؛ هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌ کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط 330 نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیرکبیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیرکبیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی! پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم بر نمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام، میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیرکبیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم!! کتاب «داستان‌هایی از زندگانی امیرکبیر» نوشته محمود حکیمی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:21 نویسنده : 15 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده40
داستان کوتاه آموزنده40

عاقد گفت عروس خانوم وكيلم؟ گفتند عروس رفته گل بچينه. دوباره پرسيد وكيلم عروس خانوم؟ - عروس رفته گلاب بياره. عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وكيلم؟ عروس رفته... عروس رفته بود!! پچ پچ افتاد بين مهمانها. شيرين سيزده سالش بود؛ وراج و پر هيجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خنديد. هر روز سر ديوار و بالاى درخت پيدايش مى كردند. پدرش هم صلاح ديد زودتر شوهرش دهد. داماد بد دل و غيرتى بود و گفته بود پرده بكشند دور عروس. شيرين هم از شلوغى استفاده كرده بود و چهار دست و پا از زير پاى خاله خانبانجى ها كه داشتند قند مى سابيدند، زده بود به چاك. مهمانى بهم ريخت. هر كس از يك طرف دويد دنبال عروس. مهمانها ريختند توى كوچه. شيرين را روى پشت بام همسايه پيدا كردند. لاى طناب هاى رخت. پدرش كشان كشان برگرداندش سر سفره عقد. گفتند پرده بى پرده! نامحرمها رفتند بيرون. كمال مچ شيرين را سفت نگه داشت. عاقد گفت استغفرالله! براى بار دهم مى پرسم. وكيلم؟ پدر چشم غره رفت و مادر پهلوى شيرين يك نيشگون ريز گرفت. عروس با صداى بلند بله را گفت و لگد زد زير آينه. زن ها كل كشيدند و مردها بهم تبريك گفتند. كمال زير لب غريد كه آدمت مى كنم جووووجه و خيره شد به تصوير خودش در آينه شكسته. فرداى عروسى ،شيرين را سر درخت توت پيدا كردند. كمال داد درخت هاى حياط را بريدند. سر ديوارها هم بطرى شكسته گذاشتند. به درها هم قفل زدند. اسم عروس را هم عوض كردند. كمال گفت چه معنى دارد كه اسم زن آدم شيرينى و شكلات باشد. شيرين شد زهره. زهره تمرين كرد يواش حرف بزند. كمال گفت چه معنى دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم! آنهم طورى كه دهانت تكان نخورد. طورى هم راه برو كه دستهايت جلو و عقب نرود. به اطراف هم نگاه نكن، فقط خيره به پايين يا روبرو. زهره شد يك آدم آهنى تمام و عيار. فاميل ها گفتند اين زهره يك مرضى چيزى گرفته. آن از حرف زدنش، آن از راه رفتنش. كمال نگران شد. زهره را بردند دكتر. دكتر گفت يك اختلال نادر روانى است. همه گفتند از روز عروسى معلوم بود يك مرگش مى شود. الان خودش را نشان داده. بستريش كه كردند، كمال طلاقش داد. خواهرها گفتند دلت نگيره برادر! زهره قسمتت نبود. برايت يك دختر چهارده ساله پسنديده ايم به نام شربت. صدیقه احمدي

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:20 نویسنده : 15 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده3
داستان کوتاه آموزنده3
بودا به دهی سفر كرد ... زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید! بودا به كدخدا گفت: یكی از دستانت را به من بده !!! كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: حالا كف بزن!!! كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند؟!! بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند.
یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:20 نویسنده : 12 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده2
داستان کوتاه آموزنده2

پیرزن خمیده غمگین رو همراهی کردم تا ایستگاه تاکسی های محلاتی. تو میدون شلوغ هفت تیر، لابلای مانکن های مانتوپوش لال، و مانکن های زنده در حال عبوری که به التماس زن برای کمک گرفتن و بردن بارش تا ایستگاه تاکسی بی اعتنا بودن. مانکن های مرده شرف داشتن به آدمهای شیک پوشی که روحشون کر و کور بود. بار پیرزن، اما تمامش یه جعبه پلاستیکی سبک بود که می گفت توش جوراب و شورته و گل سر. گفت می ره از بازار می خره، اینجا میفروشه و اجاره اتاقش رو درمیاره، ته شهر ... نپرسیدم از بچه هاش، دلم نیومد. گفت مغازه دارها هواشو دارن، اما مردم اذیتش می کنن. گفت باید روزی هزار بار به جوونای معتاد توضیح بده که ساقی نیست، مواد نمیفروشه. گفت مردم دو ساعت بساطش رو زیر ورو می کنن، بعد هم میرن .... آخ از صدای آروم محزونش. ار صورت تکیده دردمندش. شکل غم بود. شکل مادر. شکل زن بی کس. دم ایستگاه خلوت تاکسی، به راننده گفتم: این زن بار همراهش داره، بذار جلو بشینه. با لحن زشتی گفت: بار مال وانته داداش. گفتم: بذار عقب بشینه، من دو نفر حساب می کنم. گفت: بو میده .... دستم مشت شد که صورتش رو بترکونه، اما یاد شیوه های کنترل خشم افتادم که مشاورم سه ماهه داره زور میزنه یادم بده. مشتم رو باز کردم، به این فکر کردم که این راننده هم درست اندازه من و این پیرزن بدبخته. بعد تاکسی بعدی رو براش دربست گرفتم. رفت ... نه که من آدم خوبی باشم، نه. حتا شک دارم که اصلا آدم باشم. اما، می ترسم از جماعتی که از کنار زنی که کمک می خواد، زن خمیده ای که کمک می خواد، زن خمیده بیکسی که کمک می خواد، رد می شن. از جماعتی که یاد گرفتن دردهای همدیگرو نبینن و فقط و فقط خودشون رو ببینن . از این فلاکت جمعی. از این بیرحمی اجتماعی. از این جامعه متنفر از خود و از همه ..... اومدم سمت خونه، با چشمهایی که می سوخت. تموم راه به خودم فکر کردم. پیرمرد غمگینی، گوشه یه میدون شلوغ، زورش به بارش نمی رسه، و از هرکسی کمک می خواد کسی صداشو نمی شنوه .......

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:19 نویسنده : 15 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده1
داستان کوتاه آموزنده1
روزی بود و روزگاری. در آن روزگار، دو نفر مثل سگ و گربه به جان هم افتاده بودند و با هم دعوا می کردند. هیچ کس نمی دانست آنها سر چه موضوعی با هم دعوا می کنند. تا اینکه یک نفر از آنها دیگری را زخمی کرد. مردم، مرد زورمند را دستگیر کردند تا پیش قاضی ببرند و مرد کتک خورده را آرام کرده و صورتش را با دستمالی بستند. مردم، مرد زورمند را کشان کشان می بردند. وقتی عصبانیت او فروکش کرد، مرد با خود گفت: دیدی چه بلایی سرخودم آوردم. او طلبش را از من می خواست. حرف بدی که نمی زند!! یکی از مأموران گفت: وقتی جناب قاضی به حسابت رسید؛ آنوقت آدم می شوی! مأمورها او را به حضور قاضی بردند. قاضی پرسید: چه شده؟ مرد زورمند شروع به گریه و زاری کرد. بعد هم با ناله گفت جناب قاضی من بی گناهم. زن و دو تا بچه دارم. آبرو دارم به من رحم کنید. بعد هم برای اینکه دل قاضی را به رحم آورد با ناله و زاری ادامه داد: پایم درد می کند، دستم درد می کند. قاضی فریاد زد: (ساکت). بعد لبخندی زد و گفت: من که قصد نداشتم تو را به زندان بیاندازم و یا کتکت بزنم. من هنوز نمی دانم که تو را به چه اتهامی اینجا آورده اند؟ اما تو با این داد و بی داد و آه و ناله و غش و ریسه به من ثابت کردی که هم گناه کاری و هم باید شلاق بخوری و به زندان بروی!!
برچسب ها : ,
یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:18 نویسنده : 21 بازدید نظرات(0)
ليست صفحات
Pages
تعداد صفحات : 5