close
تبلیغات در تدبیربلاگ
آگهی صنعتی
بازی هاGames
برنامه هاApplications
گرافیکGraphic
درباره سایت
About Us
من تلاش میکنم پس هستم
مشاور شرکت بیمه پارسیان
آمار
Statistics
آمار مطالب
کل مطالب : 50
کل نظرات : 0
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0
آمار بازدید
بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 3
آي پي ديروز : 0
بازدید هفته : 30
بازدید ماه : 294
بازدید سال : 294
بازدید کلی : 294
اطلاعات شما
آی پی : 35.172.216.157
مرورگر : ناشناس
سیستم عامل : ناشناس
امروز : دوشنبه 11 فروردین 1399
میزکار
Panel
ورود کاربران
نام کاربري :
کلمه رمز :


عضويت سريع
نام کاربري :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ايميل :
نام اصلي :
کد امنيتي :
مطالب پربازدید
Favorite Posts
تبادل لینک هوشمند
Auto Link
عنوان لينك
توضيحات :
آدرس لينك
كد امنيتي
جستجو
Search
آرشیو
Archive
خبرنامه
NewsLetter
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
مطالب تصادفی
Suggest Posts
چت باکس
Chat

نام :
وب :
پیام :
2+3=:
 
(Refresh)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده
داستان کوتاه آموزنده

درویشی خواجه ای را گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه می کنی؟ گفت: ترا کفن کنم و به گور بسپارم. درویش گفت: امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار. خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید.

سه شنبه سیزدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 17:12 نویسنده : 18 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده17
داستان کوتاه آموزنده17

در یک دهکده، پیرمرد خرمندی زندگی می کرد. افرادی که به مشکلی بر می خوردند یا سوالی داشتند، به او مراجعه می کردند. یک روز یک بچه باهوش و زِبل که می خواست سر به سر پیرمرد خردمند بگذارد، پرنده ی کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که دیده نشود. بعد پیش پیرمرد رفت و به او گفت: پدربزرگ، من شنیده ام شما باهوش ترین مرد دهکده هستید. اما من باور نمی کنم. اگر راست است، می توانید بگویید که این پرنده ای که در دست من است زنده است یا مرده؟ پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و فکر کرد: اگر به او بگوید که پرنده زنده است، او با یک حرکت کوچک دستش پرنده را می کشد، و اگر بگوید که پرنده مرده است، او پرنده را آزاد می کند تا به خیال خودش ثابت کند که از پیرمرد باهوش تر است. پیرمرد دستش را روی شانه ی پسرک زبل گذاشت و با لبخند گفت: مرگ و زندگی این پرنده به اراده ی تو بستگی دارد.

دوشنبه دوازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 7:44 نویسنده : 15 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده16
داستان کوتاه آموزنده16

تمام مردم ده کوچک ما خانم و آقای لطفی را می شناختند، آن هم به خاطر پارادوکس رفتاری و تضاد شدیدی که میان این زن و شوهر مسن وجود داشت. خانم لطفی مدام در حال دعوا با پیرمرد بود، اما آقای لطفی هیچ گاه یک کلمه هم جواب او را نمی داد. با این حال آن که همیشه دمغ و ناراحت دیده می شد، پیرزن، بود! مردم می گفتند: جالبه... شوهر بیچاره اش یک کلمه هم جوابش رو نمی ده، اما باز هم همیشه دمغ و دلخوره! این وضع ادامه داشت تا اینکه ناگهان خانم لطفی تبدیل شد به سرزنده ترین پیرزن ده! نه اینکه فکر کنید از دعوا با شوهرش دست برداشت که اتفاقاً در این اواخر تندخوتر هم شده بود! اتفاق عجیب این بود که بر خلاف همیشه، آقای لطفی چند وقتی بود که وقتی زنش با گفتن یک کلمه با او دعوا می کرد، او پنج کلمه جوابش را می داد! پیرمردهای ده که حیران شده بودند، آنقدر به آقای لطفی اصرار کردند تا سرانجام پیرمرد رازش را بر ملا کرد: من تازه فهمیدم زن بیچاره ام به این خاطر ناراحت است که سکوت مرا دال بر بی تفاوتی ام نسبت به خودش می داند! حالا که جوابش را می دهم، باور کرده که دوستش دارم!

دوشنبه دوازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 7:44 نویسنده : 24 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده16
داستان کوتاه آموزنده16
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبخ هستند. پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو برویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد، مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم. مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم. همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. - چرا شما چیزی نمی خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندان هـــا.
دوشنبه دوازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 7:44 نویسنده : 15 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده15
داستان کوتاه آموزنده15

آخرین قطره ی آب قند را که داخل دهانم ریختند، تازه یادم آمد کجا هستم. روی نیمکتهای اداره پست، مرا خوابانده بودند و خانمی با قاشق چایخوری، قطره قطره آب قند در دهانم می ریخت، پیرمرد عینکی مدام می گفت: چیتا خانم صدای منو می شنوی؟ خوبی؟ چت شد یه دفعه؟ سرم را بلند کردم. اتاق دور سرم می چرخید. اما اثری از پیک الهی نبود! نکند همه را خواب دیده بودم! چطور باید از آنها می پرسیدم؟ خدا به دادم رسید. پیرمرد گفت: حاج علی رفته موتورشو بیاره برسونتت خونه. از بس شما جوونا از خودتون کار می کشید! موتور؟ علی؟ یعنی من، سوار موتور علی؟ مگر می شد!؟ خودش رسید. گفت: خدا رو شکر، بریم؟ گفتم: من تا حالا موتور سوار نشدم، راستش می ترسم. گفت: کیفتونو بدین من. کیف که چه عرض کنم! ساک بزرگی بود قد قبر بچه! بند بلند کیف را انداخت دور گردنش. سوار موتور شد و گفت: کیف بین ماست. محکم نگهش داری، نمی افتی! .. و تا من بخواهم بفهمم چه شده، با پیک آسمانی در آسمان بودیم! آنقدر تند می رفت که فقط به ابرها نگاه می کردم که نترسم. باد سیلی ام می زد. بر پشت و پهلویم می کوبید. اما من چیزی نمی فهمیدم. پشت سر خورشید، تمام بادهای جهان بازیچه بود. کیف من به گردنش، دست من روی کیف، اصلا جهان بازیچه بود. گردن آفتاب سوخته با خرمن گندم موهایش در باد، اصلا تمام گذشته، بازیچه بود. جهان از آن لحظه شروع می شد که دو دستی کیف بزرگم را چسبیده بودم و علی میان ابرها اوج می گرفت و عطر گندم... پس عشق این بود ؟چیستای ترسو مرده بود! نفهمیدم چطور رسیدیم. گفتم مرسی. کاش نمی رسیدیم. گفت:بله؟ گفتم: هیچی! باز چرت گفتم. ببخشید! گفت هنوز هم نامه زیاد داری؟ گفتم: دیگر اصلا ندارم! گفت: من براتون یکی میارم. سفارشی خودم! گفتم: کی؟ خودم را نیشگون گرفتم که جیغ نکشم. گفت: فردا خوبه؟ گفتم: منتظرم. یازده؟ گفت: یازده. دستی تکان داد و رفت. ته کوچه که ناپدید شد، پدرم نگران رسید: کجا بودی، بلیتت را گرفتی؟ گفتم: آره ولی نمی رم. گفت:چرا ؟ گفتم: می خوام جاش عروسی کنم! پدر که مرا می شناخت، گفت: داماد خواستگاری کرده؟ گفتم: نه. قراره فردا یازده صبح بکنه! پدرم گفت: مبارک! خوبی تو؟ گفتم: قربونت برم. آره! و جیغ بلندی کشیدم. تا صبح نخوابیدم. یازده صبح، دم در خانه... ،موتورش که داخل کوچه پیچید، حس کردم الان صدای قلبم، جای اذان مسجد محل پخش می شود. سلام زیرلبی کرد و گفت: کیفتو آوردی؟ باید سوار شی! محکم کیف را چسبیدم و باز پرواز! گفتم کجا؟ گفت: طاقت بیار. بهشت زهرا! وای جانم! خواستگاری در گورستان! عاشق خلاقیت بودم. می مردم برای رسیدن به بهشت زهرا با او! چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:41 نویسنده : 27 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده14
داستان کوتاه آموزنده14

آن روز، بهشت زهرا؛ واقعا بهشت بود. علی کمی آن طرفتر و من کمی با فاصله از او. فکر می کردم چند هزار آدم آن زیر خفته اند که کسی را دوست داشته اند و یا کسی دوستشان داشته است. آیا دوست داشتن، همیشه دلیل می خواهد؟ قاصدکی روی شالم نشست، به فال نیک گرفتم. علی ساکت بود. حتما داشت فکر می کرد چطور موضوع را مطرح کند. به مزاری رسیدیم. علی نشست. من هم بی اختیار نشستم. گفت: رفیقم محسنه! تنها دوستم. شروع کرد به فاتحه خواندن. فاتحه خواندنش مثل درد دل با خدا بود. یک نجوای عاشقانه. گفتم:خدا رحمتش کند. گفت :بهترین دوستم بود. وقتی از پستخونه بیرونم کردن، با هم رفتیم جبهه. تو ماشین داشتیم تدارکات می بردیم که من ماجرای تو و اون کتک کاری رو براش تعریف کردم. داشت می خندید که خمپاره زدن. سکوت کرد. انگار تمام ریشه های درختان قبرستان، دلش را چنگ می زد. گفتم: مجبور نیستی بگی! گفت: آوردمت اینجا که بگم. ماشین چپ کرد. آتیش گرفته بود. من پام گیر کرده بود. ازچند جا شکست تا خودمو آزاد کردم. اما محسن، خوب نبود. فرمون تو شکمش رفته بود. خونریزی داشت. گفت: تو برو! الان منفجر میشه. گفتم: تنهات نمی ذارم. گفت:اگه رفیق منی برو ! جای منم عاشقی کن. جای هر دوتامون زنده باش. برو ! میون اشک و دود، محسن و ماشین به آسمون رفتن. جلوی چشم من! سکوت کرد. گفتم:پات؟ گفت: دو بارعمل کردم. میگن خوب میشه، ولی خب، یه چیزی سرجاش نیست. من دیگه اون آدم قبلی نمی شم. اونجا بودم. شاید می تونستم کمکی کنم، ولی به حرفش گوش دادم. شاید ترسیدم. گذاشتم بره! از این به بعد دیگه نمیذارم کسی به این آسونی بره! داشت می لرزید، دلم می خواست کمی به او نزدیکتر بنشینم. گفتم: اون می خواست تو زندگی کنی! جای هر دوتون. برای اولین بار در چشمهایم خیره شد. حالا تمام زنبورها همزمان نیشم می زدند. گفت:چرا دوستم داری؟ خجالت کشیدم! چه سوالی! چرا دوستش داشتم؟ چون همه ی آن چیزهایی را داشت که به نظرم یک آدم خوب دارد. گفتم: نمیدونم. از من نپرس! من آدم دروغگویی ام. اون نامه هارو خودم برای خودم پست می کردم. گفت: منم دروغ گفتم که مادرم مریضه بم کار بدن! گفتم: من تو رو که می بینم انگار اکسیژن هوا بیشتر میشه. تازه می تونم نفس بکشم. منو ببخش! دست خودم نیست. بلند شد. چند قدمی دور شد. اما ناگهان برگشت. روی قبر دوستش سجده کرد و زد زیر گریه. موهایش روی پیشانی اش ریخته بود. مثل کودکی؛ با سوز، گریه می کرد. جلو رفتم. میدانستم نامحرمیم. اما دستش را بلند کردم و روی نام محسن گذاشتم. با تعجب نگاهم کرد و گفت: میدونی دوستت دارم؟ حالا چیکار کنیم؟ سردم شد. بهشت یک دفعه پاییز شد. چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:41 نویسنده : 18 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده13
داستان کوتاه آموزنده13

میدونی دوستت دارم.حالا چیکار کنیم؟ مثل یک شعر بود. تمام شعرهایی که تاحالا خوانده بودم، در برابر آن هیچ بود. از صبح تا شب، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار می کردم و فقط نمی دانم چرا به خط دوم آن که می رسیدم، دلم فشرده می شد."حالا چیکار کنیم؟" خب، هر کاری که همه عاشقان می کنند. باید سعی کنیم به هم برسیم. چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان می شد پا برهنه دوید، اگر فقط من و تو بخواهیم. بعد از روز گورستان تا چند روزی ندیدمش. پاییز عاشقی بود. باد بی انصاف، با عطر موهای علی از خواب بیدارم می کرد. اسم بقال محله، علی بود. اسم میوه فروش و حتی حراست مجله، علی! جهان هم با من، شوخی اش گرفته بود. چقدر در روز باید علی علی می کردم و خود علی نبود! چند بار خواستم به بهانه ای به اداره پست بروم. دیدم جلوی همکارانش نمی شود. یک علی که می گفتی، همه ی مردان خیابان برمی گشتند. خدایا این همه علی در یک شهر! مگر یک زن چقدر می تواند یا علی بگوید و هیچکس جوابش را ندهد! یک اتاق کوچک تمرین در دانشگاه، باران شدیدی می بارید. بازیگرم از پنجره نگاه کرد و گفت: طوفان نوح شده! همه خیابان را سیل برداشته. آن آقا هم حتما خود نوحه. منتظره مسافرشو ببره. اما نیومده! نگاه کردم. علی بود! زیر آن همه باران؛ شبیه ماهی طلایی کوچکی که از آب دور افتاده باشد! بدون بارانی، کودکانه و نفس زنان رسیدم، سلام کجا بودی؟ یه قرنه! گفت: سه روزه! گفتم: تو سه روز، سهروردی رو کشتن! خیره نگاهم کرد. فکر کردم بارانی که صورتم را می شست، ترسناکم کرده. گفت: چرا گریه می کنی؟ گفتم:من؟ گریه نمی کنم. بارونه! و با پشت دستم صورتم را پاک کردم. چتر سیاهش را باز کرد و گفت: بیا این زیر. گفتم: آخه اینجا منو می شناسن. گفت: زیر چتر وایسادی. آدم که نکشتی! زیر چتر علی، شروع به راه رفتن کردیم. حالا دلم می خواست آسمان تا ابد ببارد. باران، بهانه بود که من و او زیر یک چتر، تمام خیابانها را برویم. آنقدر برویم که دنیا تمام شود و علی حرف بزند. گفت: یه کم مادرم ناخوشه. میدونی، از بچگی من و دختر خاله مو، برای هم نشون کرده بود. می خواست حلقه ببریم. من نرفتم. مادرم هم افتاد! روی نیمکتی نشستیم. از زیر چترش آمدم بیرون. چتر را بست. هردو خیس آب. انگار همه ماهیهای حوض روبرو در دلم مردند. گفتم: دوسش داری؟ گفت: نه! من تو رو دوست دارم. یاتو یا هیچکس. مادرم می خواد ببیندتون، به خصوص مادرتو. گفتم: چرا حالا؟ باشه خواستگاری. گفت: رسمه ! گفتم: باید برم. گفت: می رسونمت. گفتم: نه! بی بدرود، سوار اولین تاکسی شدم. گفتم: امامزاده داود! راننده گفت: شب می رسیم. گفتم: قیامت برسیم. برو! چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:40 نویسنده : 12 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده12
داستان کوتاه آموزنده12

چراغهای امامزاده، از دور در تاریکی؛ مثل چراغ خانه ای بود که تو را می خواهد. گرم، روشن و منتظر. سرم را به ضریح چسباندم. سلام آقا. دوسش دارم از بین این همه آدم، فقط اون! شاید بچه گیام فقط برای ظاهرش بود، اما روزی که به خاطر من، دعوا کرد، دیدم جوونمرده. مثل قهرمونای قصه.... وقتی منو سر مزار دوستش برد و گریه کرد، دیدم مهربونه. همدرده و پاک... مگه آدم چند بار می تونه دلشو هدیه بده؟ من هیچوقت روم نشده از خدا چیزی بخوام. اما این بار می خوام! عمر در برابر عمر! از من نگیرش خدا! چیزی ندارم بت بدم، جز عشقی که خودت تو قلبم گذاشتی... پیرزن بخش زنانه گفت: تو اتاقشه. اما گفته کسی رو نمی بینه! گفتم :بگو دخترت اومده! پشت در اتاقش بودم. از اتاقهای کوچک اجاره ای آنجا. در زدم. سکوت! گفتم: سلام مادر. دخترتم. گفت: برو ! گفتم نمی شه. میخوام ازدواج کنم. مادرمی! تو هم باید باشی. گفت: این چند سال نبودم. تو با بابات خوشی. تو هم مثل اونی! گفتم: بت احتیاج دارم. همیشه داشتم. خودت خواستی تنها باشی. من دلم تنگته. گفت: آرامشمو به هم نزن! گفتم: فقط یه روز! یه روز ببینش مادر! من بدون اون، زندگی رو نمی خوام. ازپشت در گفت: مگه من زندگی کردم؟ مگه گذاشتید زندگی کنم؟ تو هم مثل بابات. فقط برای خودت منو میخوای. به همه گفتم دختر ندارم. برو. اگه بابات تو رو اینجا فرستاده، بش بگو من برنمی گردم! بغضم گرفت. نه برای علی. برای مادرم، دلم تنگ شده بود. برای دیدنش. بغل کردنش. چه گناهی کردم به دنیا اومدم مادر؟ گفت: من چه گناهی کردم که نمی خواستم اون خونه زندان من شه؟ اون مرد بچه می خواست و یه برده که بزرگش کنه. دیگه چی می خواید؟ پیرزن گفت اذیتش نکن.ب از تا صبح گریه می کنه. عذابش با ماست. سرم گیج رفت. روی زمین نشستم. می لرزیدم. یک نفر کنارم نشست، کتش را روی شانه ام انداخت. علی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت: شنیدم به تاکسی گفتی امامزاده داود. نگرانت بودم. گفتم:خب پس همه چیزو شنیدی. از هم جدا شدن. سه سال پیش. گفت:خیلیا از هم جدا می شن. گفتم:صداشو شنیدی؟ عاشقشم. با این صدا برام قصه می خوند. بوی دستاش هنوز تو خونه ست. کم کم دلش شکست. دلی که بشکنه، اگه تیکه هاشو گم کنی، دیگه نمی شه چسبوندش. گمونم من همون تیکه اییم که گم شده. حالا برو، به مادرت بگو، دختره بی مادره! گفت: فکر کردی چرا عاشقت شدم؟ غمت؛ و ذوق چشمات. من هر دو شو میخوام! از بار اولی که دیدمت، مثل یه ماه پیشونی دودی بودی که انداخته بودنت تو تنور. می خواستی بیای بیرون. میارمت! قول میدم. به روح محسن، میارمت بیرون! کتش را روی سرم کشیدم. مثل آسمان خدا...گریه کردم زیر آسمان خدا که بوی علی می داد... چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:39 نویسنده : 21 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده11
داستان کوتاه آموزنده11

عاشق شدن، سخت است. عاشق ماندن، سخت تر. آدم شاید در یک لحظه عاشق شود، ولی یک عمر، طول می کشد که از یاد ببرد. به خصوص عشق اول را. روی موتورنشسته بودم، ساعت دو نیمه شب بود. از امامزاده برمی گشتیم. ناگهان حسی به من گفت که بعضی چیزها را نمی توان به تقدیر و سرنوشت سپرد. باید به خاطرش جنگید! یک حس آنی بود. ولی یقین داشتم که با دعا و صبر، هیچ چیز خود به خود حل نمی شود! مادر علی، دختر خواهرش را به من ترجیح می داد. مادر من، حال خوبی نداشت و پدرم، هنوز موضوع را باور نکرده بود و فکر می کرد خیالپردازیهای دختر شاعر مسلکش است! اگر می دانست جدی است، واویلا! می شناختمش! گفتم: علی،بیا کاری کنیم گشت ما را بگیرد! علی، ناگهان ایستاد."چی گفتی؟" گفتم: دو تا از همکلاسیهای منو، گشت با هم گرفت، بعد از پدر مادرشون خواست که اونا رو عقد هم کنن! استاد منم میگه، وقتی عقد هم شید، دیگه دشمنیها یادشون میره و کم کم عادت میکنن. برای اولین بار بود که زیر نور ماه، لبخند علی را دیدم! دلم لرزید. به قول آن شاعر، ماه اگر می خندید، شکل تو می شد! اول لبخند و بعد با صدای بلند. مثل صدای جویدن آبنبات در دهان! گفت: تو محشری به خدا! گفتم از تنور درت میارم، اما اینجوری؟ گفتم مگه چشه؟ گفت: آبروریزیه! به بچه هامون چی بگیم؟ بگیم خلاف می کردیم به زور عقدمون کردن؟ گفتم عشق خلافه؟ گفت: نه قربونت برم، راهش این نیست! از موتور پایین آمدم و لب جاده، زیریک کاج دراز کشیدم. گفت: خوابت میاد؟ گفتم: نه منتظر گشتم که بیاد! گفت: خودتو لوس نکن، بلند شو! گفتم: من لوس نیستم. عاشقم و به خاطرش هر کاری می کنم. گفت: من میرما. گفتم: منم جیغ میزنما! نمی دانم خدا خواست یا بنده خدا ! همیشه آن قسمت جاده، گشت را دیده بودم. برادری پیاده شد و گف: این وقت سحر؟ به به! اینجا، چه خبر؟ علی سلام داد وگفت: من پستچی محل ایشونم. تو راه امامزاده دیدمشون. ماشین نبود. گفتم برسونمشون. برادر گفت: راست میگن خواهر؟ گفتم: برادر، بده آدم با پستچی سابقشون دوست شه؟ ما فقط می خواستیم یه جا تنها باشیم وحرف بزنیم. مگه بده آدم عاشق شه برادر؟ اولین بار بود که علی با خشم به من نگاه کرد. شکل رستم شده بود قبل از کشتن سهراب! برادر گفت: کارت شناسایی! من گفتم: ندارم. علی ازجیبش کارتی درآورد. برادر گفت: خجالت نمی کشید شما دوتا؟ این ساعت شب اینجا؟ خواهر بلند شو! چرا افتادی؟ گفتم: خسته ام حاج آقا. نگفتید عاشقی جرمه؟ ما که کار بدی نکردیم. فقط عاشق هم شدیم! علی گفت: ببخشید ایشون تب دارن! برادر گفت: تو از کجا میدونی؟ دکتری! خندیدم. مرد گفت: با من بیاین! شکر! حتما تا فردا عقدمان می کردند. من و پیک الهی را. به برادر گفتم: یا علی! چیستا یثربی

یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 23:39 نویسنده : 18 بازدید نظرات(0)
اختصاصی داستان کوتاه آموزنده10
داستان کوتاه آموزنده10

دو برادر دوقلو بودند که به سختی می‌شد آن دو را از یکدیگر تشخیص داد. این دو برادر سال‌ها پیش خانواده خود را از دست داده بودند. یکی صاحب چند فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ طراحی و فروش لباس در سراسر دنیا بود و آن دیگری صاحب یک تعمیرگاه بی‌رونق در گوشه‌ای دورافتاده از شهر بود. در یک سفر که با هم داشتند، بر اثر حادثه‌ای، هر دو حافظه خود را از دست دادند و پس از چند ماه درمان ناموفق در برگرداندن حافظه، در تشخیص هویت واقعی آنان اشتباه شد. او که فقیرتر بود را به عنوان صاحب چندین فروشگاه بزرگ به دفتر کارش بردند و دیگری را که در حقیقت همان ثروتمند بود، به عنوان تعمیرکار فقیر به دوستان تعمیرگاهی‌اش سپردند. یک سال گذشت. آن دو نفر هنوز هم حافظه خود را به دست نیاورده بودند. در واقع تا آخر عمر نمی‌توانستند گذشته خود را به یاد آوردند. برادری که صاحب ثروتی عظیم شده بود، ذهنی بی‌برنامه و نامرتب داشت و در عرض کمتر از یک سال با بی‌نظمی و بی‌فکری همه دار و ندارش را از دست داد و صاحب فروشگاه کوچکی در حومه شهر شد. برادر ثروتمندی که فقیر شده بود در عرض یک سال همان تعمیرگاه ضعیف حومه شهر را به بزرگ‌ترین مجموعه تعمیر و تنظیم خودرو در سراسر کشور تبدیل کرد و تصمیم داشت یک مجموعه زنجیره‌ای از خدمات و پشتیبانی خودرو را برای چندین خودروساز در چندین کشور برپا سازد. دوقلوهای همسان ویژگی‌های فردی متفاوتی داشتند که می‌توانست یکی را از اوج بدبختی به ثروت تضمینی برساند و آن دیگری را از بهترین موقعیت به وضعیت یک فرد مسکین و درمانده با درآمد کم تنزل دهد. نکته! خیلی‌ها گمان می‌کنند چاره کار آنها فقط سرمایه اولیه زیاد است و حمایت و پشتیبانی بی قید و شرط از سوی دیگران. متأسفانه هنوز هم کم نیستند کسانی که گمان می‌کنند پول و سرمایه به تنهایی خوشبختی می‌آورد. البته فکر، نظم و برنامه‌ریزی هم بدون پول و ثروت به هیچ جا نمی‌رسد.


برچسب ها : ,
یکشنبه یازدهم اسفند هزار و سیصد و نود و هشت - 5:23 نویسنده : 24 بازدید نظرات(0)
ليست صفحات
Pages
تعداد صفحات : 5